برای بودنم...

می بینی؟

هنوز صدای بلند تلویزیون همسایه،

زوزه ی بادی که لابه لای وسایل رو تراس می پیچه،

خروپف ممتد هم اتاقیم،

تق و توق انگشت هام روی کلید های کیبورد،

آواز "حرمت" مسعود امامی...

همه و همه و همه...

تشنه ترم می کنند.

برای خوراندن یک جرعه ی ناب از صدای سمفونی وارت به گوش های خالتورم!

.

.

.

خب؛

سلام

من هستم. هنوز می نویسم. نزدیک به دوسال بود که اینجا نیومده بودم... دلم واسه خونه ی قدیمیم تنگ شده بود. مث قدیم، حس و حال حرف زدن و نقد کردن و نظردادن و اینا نیست...

فقط یک ترانه...

دست و پا زدن یه کار ِ بیخوده!

وقتی که ساحل نشین بزدل شده!

علاءالدین! به غول چراغ بگو؛

آرزوم "دریای بی ساحل" شده...
.
مثل یه دریای بی ماهی ام و

مثل یه کلانتری ِ بی پلیس...

دکتر! این قرصا افــاقه ای نکرد!

این دفه توو نسخه "دریـــــا" بنویس...
.
.
مثل زل زدن به دریــا و غــروب... دلم گرفته
مثل بوی ِ وحشی ِ سوختن چوب... دلم گرفته
مثل وقتی دل ندی و تن بدی... دلم گرفته
مثل انتهـــای یک تراژدی... دلم گرفته
.
.
مزه ی تکراری و تلخ ِ زمین

بعد ِ آرزوی ِ پروازم به اوج

حالا دربه در توو شهر ِ روی آب...

مشتری ِ کافه های روی موج...
.
دفترم پر شده از خالی شدن،

پُره از فنجونای خالی رو میز

تلخی ِ قهوه منو ارضا نکرد...

قهوه چـــی! واسم یه فنجون "مـــرگ" بریــز...
.
.
مثل زل زدن به دریــا و غــروب... دلم گرفته
مثل بوی ِ وحشی ِ سوختن چوب... دلم گرفته
مثل وقتی دل ندی و تن بدی... دلم گرفته
مثل انتهـــای یک تراژدی... دلم گرفته

همین...

حرفی نیس.همه چی خوبه :)

 

/ 0 نظر / 19 بازدید